|
به ندای دلم گوش بده |
|
|
به لبان معترف نگاه کنیم یا به چشمان کبود به صراحت لهجه بیاندیشیم یا صدای لرزان کدام یک از ما بوده که تجربه کرده باشد وقتی پای میز بازجویی ناموسش کنار بازجو باشد تا چه حد توان مقاومت دارد کدام یک از ما فرزند و امید زندگیش را در دستان جلادان روزگار دیده جالبه تاریخ دوباره تکرار می شود گالیله نیز در دادگاهی عادلانه اعتراف کرد زمین صاف و مسطح است! اگر شما هم همچون من هیچ ارزشی برای این اعترافات قائل نیستید این پیام را برای دوستانتان بفرستید هیچ کدام از ما نمیتواند میزان و نوع شکنجه های معطرفین را درک کند!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:17 توسط نیاز |
هیچ لفظی بهتر از فریاد نیست زندگی در این جهان آزاد نیست راه نور ماه را سد کرده اند تیره پندار ما را داد نیست بیشتر از مهر صحبت می کنند کیش مهری را که از او یاد نیستپ خنده با لبهای ما نا آشناست هیچ انسانی در اینجا شاد نیست زیر لب پچ پچ کنان غر می زنیم لال بودن بعد از این ایراد نیست از کری پرسیدم این افسانه چیست؟ گفت کوری مشکل افراد نیست میشها در پشت بام خانه ها گرگها در بستر و صیاد نیست ماجرای زخم دل را گفته ام قصه تکراری فرهاد نیست 
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:25 توسط نیاز |
سلام به همه دوستای عزیزم این دفعه بعد از یه غیبت طولانی با مطلبی اومدم که شاید برای بعضی ها جالب نباشه ولی خواهش می کنم اگه می تونید یه چند دقیقه ای وقتتون رو بذارید برای این پست فکر کنم ارزششو داشته باشه. و البته نظراتتون خیلی برام مهمه چند وقت پیش اخبار می گفت تو چین یه بازی به خاطر اینکه توش چند تا از ایات قرآن خونده شده از بازار جمع آوری شده و حالا دارم مقایسه می کنم. خدایا مگه می شه ملتی تاریخشونو که کشورهای دیگه حسرتشو دارن به دست خودشون خراب کنن. یادمه چند سال پیش یانی آهنگ ساز مشهور می خواست بیاد و تخت جمشید برنامه ای اجرا کنه که دولت محترم جمهوری اسلامی اجازه نداد یعنی اینجا انقدر مهمه که افرادی حاضرن برای بودن در اونجا پولهای گزافی بدن دیگه نمی دونم چی بگم فقط .. تنها نشانه بگیر: 1، 2، 3 و شلیک: 500 امتیاز، نه، نه، این 2000 امتیازی بود، شلیک به سرستون های تخت جمشید 500 امتیاز و منفجر کردن سردر آپادانا 2000 امتیاز. البته راه های ساده تر و سنتی تری هم برای بدست آوردن امتیاز گذاشته اند: جوهر قرمز را باید برداری و به در و دیوار بمالی و این یعنی 2500 امتیاز. ولی برای گرفتن امتیاز ویژه باید کمی بیشتر زحمت کشید، باید با کلنگ و زور بازو سر این سرباز هخامنشی را کند. کنده شدن سر سرباز هخامنشی برابر است با 10000 امتیاز، تخصص ویژه ای هم نمی خواد. «سارا» در و دیوار را رنگی می کند و با کلنگ افتاده به جان سربازها، «حبیب» هم به همراه سیاهی لشکرش، سرتون ها را نشانه گرفته است. چیزی نمانده اگر کمی تحمل کنی، صفه ای صاف پیشکش می کنند. «چه ساده بود، این همان تخت جمشیدی است که می گویند 120 سال برای ساختنش، آمده اند و رفته اند؟ بیا دیدی کاری نداشت.» راستی یادم رفت بگم شاید شما سارا و حبیب را نشناسید. سارا و حبیب و این سیاهی لشکر مصمم، شخصیت های یک بازی رایانه ای هستند که کمر والایشان را به ویرانی تخت جمشید بسته اند، سرستون ها، سردردها، سربازها، در و دیوار، همه باید نابود شوند. به هر روی این بازی رایانه ای شیک را یک نفره و حتی دونفره می شود بازی کرد، محل بازی «تخت جمشید» است و بچه های من و شما باید یاد بگیرند که چگونه می شود آن همه عظمت که مثال زدنی است را نابود کرد. «ای بابا اینها بچه اند این هم یک بازیست دنیای واقعی که نیست» این بازی رو دیدم و در پی اش این جمله را هم شنیدم بنابراین براتوم گفتم. اما به راستی این فقط یک بازیه و قرار نیست در ذهن و روان کاربران آن تاثیری داشته باشه؟ من هنوز با انیمیشن های روزگار کودکی ام زندگی می کنم. «پینوکیو» وقتی که یاد گرفت مهربون باشه نمای انسانی به خودش گرفت و رابین هود خوب بود چون در فکر کمک به دیگران بود. رابین هود تیرو کمان هم داشت، نشانه هم می گرفت اما یادتون هست که چه چیزهایی رو نشانه می گرفت. نامردی هارو، ستم ها رو، در این داستان حتی «پرنس جان» هم کشته نشد. با تمام اینها یعنی باید باور کنم که انیمیشن های روزگار کودکی ام روی من و روحیاتم بی تاثیر بوده اند؟ یعنی باور کنم که تاثیر بازی مثل «عمو زنجیرباف» که در آن دست های یکدیگر را می گرفتیم و در کنار هم شادی با هم بودن ها ریسه می رفتیم، با این شمشیر بازی و تفنگ بازی ها، هیچ تفاوتی ندارد؟ اما راستش رو بخواهید من هنوز یاد نگرفته ام به خودم دروغ بگم؟ من هنوز هم با صبوری های «دختری در مزرعه» با مهربانی های «خونه مادربزرگه» با سادگی های «پینوکیو» با روزمرگی های تازه تر از تازه ی «هادی و هدی» با تلاش های هدفدار «خانواده دکتر ارنست» و با ماجراجویی های «سندباد» دارم زندگی می کنم. من به خودم دروغ نمی گم اما اگر شما دوست دارید به خودتون و دیگران دروغ بگید. از موضوع زیاد دور نشیم، شما اگه به خودتون دروغ گفتید من نمی خوام چنین کاری کنم و می دانم که خیلی ها می دانند که تاثیر ویرانگر این بازی ها و برنامه ها تا چه اندازه برای آینده ی فرزندانمان، فرهنگمان و تاریخمان ویرانگر است. کودکی که امروز در یک بازی، نابودی یک اثر تاریخی و فرهنگی را یاد می گیرد فردا که بزرگ شد به خودش می گه: «من می تونم» اون وقت توانستش رو به رخ تخت جمشید، کاخ عالی قاپو، گنبد سلطانیه، و پاسارگارد و .. می کشد. باورش سخته، کودک، کودکت، و کودکانمان چه بیگناه دارند قربانی می شوند. تاریخم، فرهنگت و داشته هایمان چه ساده دارد به باد داده می شود. سکوت می کنید! کمی با خودتون فکر کنید اونهایی که این بازی را ساخته اند تا کودکانمان تخت جمشید را ویران کنند، چه نیتی داشته اند، وجود این بازی رایانه ای، این ویرانگر فرهنگ و اندیشه، یک واقعیت است، باور کنید و سکوت نکنید. «این درها را باز کنید می خوام فریاد بلندی بکشم»، آقای مدیر، خانم مسئول چه کسی مجوز ساخت و پخش چنین بازی را داده است؟ مگر می شود بدون مجوز هم کاری کرد؟ راستی آیا من حق دارم که از کسانی شکایت کنم که به بچه ها هم رحم نمی کنند چه برسد به تاریخ و فرهنگ؟ «کفش هایم کو؟ چه کسی بود صدا زد، من باید بروم»

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 10:6 توسط نیاز |
نمی دونم چی بگم یا از چی بنویسم. فقط یه چند بیتی هست که این چند وقته خیلی با حال و هوام می خونه. یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم محتاج به بیگانه و یاران نشوم بی منت خلق خود مرا روزی ده تا از در تو بر در ایشان نشوم در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفۀ زنده کُش مُرده پرست تا هست به ذلت بکُشندَش به جفا تا مرد به عزّت ببرندش سر دست. *از زندگیم گله دارد این جوانیم شرمنده جوانی از این زندگانیم* سردرگم وپریشون خسته از همه جاده ها خیلی دلم می خواد به تک تک شما دوستای گلم سر بزنم واقعا دلم براتون تنگ شده این چند وقته فقط به امید اینکه دوباره می یام سرپا موندم. یادتونه یه روز گفتم دوباره به شونه هاتون برای گریه نیاز دارم. این روزها واقعا دلم می خواست کسی بود تا بفهمه دردهامو درک کنه گریه هامو ولی از بد روزگار تنهای تنهام نمی دونم دوباره کی می یام ولی اینو بدونید به یاد همتون هستم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:12 توسط نیاز |
به نام حق پدر بابا اقا جون اتا نمی دونم دیگه به چه زبونی باید صدات کنم ولی می خوام بگم روزت مبارک امروز خیلی از وبهارو دیدم که مطلبی در مورد پدر گذاشته بودن و همه رو خوندم و الحق هم که کار همشون عالی بود پدر: وسیع مثل دریا بابا: مقاوم مثل کوه وقتی داشتم اون مطالب رو می خوندم با خودم گفتم امروز که رفتم خونه حتما دستهای پینه بسته پدرم رو می بوسم و از اون می خوام منو به خاطر تمام بدیهام ببخشه ولی اینجا نمی خوام از پدر هایی که بچه هاشون روزشونو به اونا تبریک می گن، بگم می خوام از پدرهایی بگم که کسی امروز بهشون نگفته بابا روزت مبارک می خوام از پدرهایی بگم که الان گوشه زندونن به هر دلیلی خوب یا بد با گناه یا بی گناه پدرهایی که گوشه سالمندان کز کردن و چشمشون به در سالیانه که خشک شده پدرهایی که دیگه حتی امید ندارن بچه هاشون حتی یه زنگ دریغ از یه زنگ یا شاخه گلی براشون بیارن پدرهایی که دلشونو به عکس بچگیهای فرزندانشون خش کردن پدرهایی که چه شبها که نخوابیدن چه روزها که گرسنه موندن تا بچه هاشون به جایی برسن ولی الان همین بچه ها عارشون می یاد بگن این بابامه پدرهایی که پشت قیافه های عبوسشون قلبی به لطافت گل وجود داره پدرهایی که اشک های پنهونی شونو ماها ندیدیم پدرهایی که خیلی وقتها شرمنده بچه هاشون شدن پدر هایی که چشم ها و دست های نیازمند بچه هاشون رو دیدن هزاران بار در خودشون شکستن ولی کاری نتونستن بکنن و پدرهایی که بارها و بارها غرورشون رو به خاطر بچه هاشون در مقابل خیلی از نامردها شکستن اهای با شمام به خودتون بیان تا دیر نشده دارم چی می گم اول از همه باید به خودم بگم روزها و ماههایی که با پدرم قهر کردم سر مسائل کوچیک و بزرگ پدر منو ببخش می دونم بارها می خواستی منو نوازش کنی ولی با دیدن چشمام پشیمون شدی و اینو می دونم بارها تو خواب این لبهای تو بود که بر سرم بوسه می زد پدرم روزت مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:12 توسط نیاز |
و خداوند زن را روز ششم آفرید خداوند زن را در روز ششم خلقت آفرید فرشتگان مسحور تماشا بودند. فرشته ای پرسید: خداوند گارا چرا روی این یک مخلوق این قدر وقت میگزارید؟ خدا پاسخ داد: نمی بینید شگفتی های بسیاری را که برای ساختن او لازم است؟! باید قابل شستشو باشد باید بیش از دویست قطعه متحرک داشته باشد که در نهایت ظرافت کارشان قابل تعویض باشد . او باید در آن واحد غذاهای بسیار بپزد و در آن واحد چند کودک را در آغوش کشد. آغوشش باید دردهای بسیاری را دوا کند از زانوی زخمی شده تا... قلب شکسته و همه اینها را فقط با دو دست انجام خواهد داد... فرشته متحیر مانده بود ... با دو دست ؟ امکان ندارد ؟" و این طرح برای همه آنها است؟! کار سختی است برای یک روز چرا فردا تمامش نمی کنید؟" " نه نمی توانم" خداوند گار پاسخ داد... "من به کامل کردن این موجود بسیار نزدیک هستم او عزیز دردانه ی من است ، او خود را مداوا می کند وقتی بیمار است ، او می تواند روزی 18 ساعت کار کند. فرشته نزدیک شد و چهره زن را لمس کرد. "خداوندا چرا او را اینقدر نرم آفریده ای؟" خداوند فرمود "آری او نرم است ولی با قدرت. باور نمی کنید چه کارهایی از او بر می آید . فرشته پرسید : می تواند فکر کند؟" خدا فرمود :نه تنها می اندیشد ؛ بلکه می آموزد استدلال می کند و نتیجه می گیرد. فرشته گونه زن را لمس کرد ، "خداوندا این مخلوق چکه می کند .شاید بارش را سنگین کرده ای. خداوند فرمود:نه چکه نمی کند این اشک است" " اشک برای چیست؟ فرشته پرسید. خداوند پاسخ داد: اشک وسیله ایست برای نمایش سوک ،عشق، تنهایی، دلتنگی و سرافرازی فرشتگان متحیر مانده بودند... یکی گفت : خداوندا واقعاً نابغه ای چه آفرینش شگفتی؟ زن... خداوند گفت : درست می گویی زن قدرتی داردکه همه را به شگفتی در می آورد. و مشکلات بسیاری را حل می کند، بارهای سنگینی را بر دوش می کشد ،خوشبختی می آفریند، عشق می ورزد و معتقد است . می خندد وقتی در دل فریاد می کشد ، می خواند، وقتی در دل می گرید ، می گرید در نهایت شوق و می خندد در نهایت ترس .برای اعتقادش می جنگد و در مقابل بی عدالتی می ایستد برای تداوم خانواده از خود گذشتگی می کند، دوست بیمار را به طبیب می رساند و عشق او مشروط به چون و چرا نیست. زن از شادمانی دیگران شادی می کند، از تولد کودک دیگری و ازدواج بیگانه لذت می برد، از مرگ انسانی دیگر قلبش می شکند، و در ناگواری ها سنگ صبور است. با این همه در مصائب، نیروی خود را باز می گیرد و زندگی را دوباره می سازد.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:49 توسط نیاز |
اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم خداحافظی گریه دریک غروب خداحافظی رنگ دشت جنــوب خداحافظی دردیـک کـوله باره خداحافظی نـالـه یـک قـطـاره یه خط یادگاری رودیوارنوشتم دلو جا گذاشتـم بـریـدم گـذشتـم دوتاقطره اشک رو یک شیشه حیرون یکی گریه من یکی ماله بـارون چه غمگینه جاده چه بیرحمه رفتن جدامیشم ازتوجدامیشی از من یه قلب مسافر یه مرغ مهاجر بـایه دفـترازخــاطـرات قـدیمـی جـدا میـشه از لـحظـه های صمیمـی 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:46 توسط نیاز |
سلام به همه دوستای گلم امروز می خوام داستانی رو براتون بگم که شاید شنیده باشید ولی شنیدن دوباره اون خالی از لطف نیست رفیق دو تا رفیق بودن یکی ابادانی و یکی تهرانی. آبادانیه اسمش ممد بود تهرانی اسمش علی.اینها تو خدمت باهم دیگه خیلی جورن طوری که اگه دو ساعت همدیگرو نبینن نگران حال همدیگه می شن میگذره و دو سال خدمت اینها تموم می شه دم در همون پادگان که می خوان با هم خداحافظی کنن تهرانیه به ابادانیه می گه ممد خدمتمون تموم شد رفاقتمون تموم نمیشه هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران. ابادانیه میگه من پول و پله ندارم ولی هر وقت زن خوب خواستی بیا ابادان من برات زن بگیرم. می گذره و بعد از یکسال تهرانیه هوس زن گرفتن می کنه می ره کجا می ره ابادان دنبال خونه رفیقش می گرده تا یه خونه ای رو پیدا می کنه که فقیرانه است و تشکیلات نداره در می زنه ممد می یاد دم در سلام و احوالپرسی و تحویل گرم یک هفته پذیرایی خوب و مهمون نوازی بعد از یه هفته علی به ممد می گه: ممد قرار نبود برای من زن بگیری؟ می گه چرا: بریم برای من زن بگیر. می ره توی دوست و آشنا و همسایه و فامیل هر چقدر می گرده تهرانیه نمی پسنده. بعد از یک هفته تهرانیه دم در خونه ابادانیه داره ازش خداحافظی می کنه بهش می گه تو به قول خودت وفا کردی اما من نپسندیدم تو همین حین یه دختری از همسایگی ابادانیه می یاد میره تو خونه ابادانیه دختره خوشگل سنگین رنگین بهش می گه ممد من این دخترو می خوام حالا دختر چیه ابادانیه میشه نامزد ابادانیه میشه بهش می گه باشه با خونواده ها صحبت می کنه با دختره صحبت می کنه رضایتشون می گیره بدون اینکه به تهرانیه چیزی بگه دست دخترو می زاره تو دست پسره و می فرستتش تهران بعد از یک سال ممد گوشه گیر شده معتاد شده مادرش بهش می گه زنتو دادی رفت برو ببین رفیقت بهت کار می ده می ره تهران دنبال خونه رفیقش می بینه یه ساختمون بزرگ، شیک، با عظمت همه چی داره زنگ در یا همون ایفون می زنه یکی ایفون جواب می ده می گه: سلام علی من اومدم میگه برو اقا من ترو نمی شناسم .قطع می کنه این می گه چون صدام عوض شده علی منو نشناخته دوباره زنگ می زنه میگه علی منم ممد از ابادان اومدم میگه برو اقا من اصلا رفیقی به اسم ممد ندارم ابادانیه می گه رفیقم نامردی کرد میاد که برگرده خسته شده بود می بینه یه چمنی روبروی ساختمونه می ره خستگیشو در می کنه می بینه سه نفر که قیافشون به دزدها می خوره دارن می یان طرفش این به خودش می گه اینها منو می زنن پولهامو هم می برن حداقل بزار صداشون کنم پولهارو بهشون بدم کتک رو نخورم صداشون می کنه و می گه: این پول برگشتم می خوام برگردم ابادان با چند تکه نون اگه می خواین ببرینش، ببرید دیگه کتکم نزنید اینها می گن نه حالا که اینطوری شد ما تازه دزدی کردیم این 50 هزارتومن هم مال تو. 50 هزار تومنو بهش می دن اینم می گه می رم یه دست کت و شلوار می گیرم یه حموم عمومی می رم یه اصلاح می کنم برمی گردم ابادان به مادرم می گم رفیقم بهم کار داد من نخواستم. نگم رفیقم نامرد کرد میره یه دست کت و شلوار و می خره حموم می ره اصلاح هم می کنه داره برمی گرده بره سوار ماشین بشه یه خانمی با ماشین براش بوق می زنه: اقا بیا سوار شو، اقا بیا سوار شو ابادانیه می گه: خانم برو ترو خدا من بچه تهران نیستم. من بچه شهرستانم زودم گول می خورم از همه ادمها گول خوردم میگه تو دیگه گولم نزن. خانمه پیاده می شه میگه: من از تیپ و قیافت خوشم اومده می خوام برام کار کنی. بیا برام کار کن. خانمه یه پوشاک زنجیره ای داره یه غرفه رو می ده دست پسره از برکت دست پسره کار زنه می گیره بعد از شش ماه زنه بهش می گه خوشم اومد واقعا مردی. اگر دوست داری بیا دخترمم رو هم بگیر با دخترش ازدواج می کنه می گذره بعد از چند وقت دختره بهش می گه ممد یه مجلس شراب خوری داریم بالای شهر میای بریم؟ ممد می گه بریم. می رن و یه گوشه مجلس می شینن ولی گوشه دیگه کی نشسته نامزد سابق ممد که الان شده زن علی با خود علی آبادانیه می گه ساقی اول من می گن بگو: میگه بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد. همه می زنن میگه پیک دوم بزنید به سلامتی اون 3 تا دزدی که به دادم رسیدند و بهم پول دادن همه می زنن میگه پیک سوم و بزنید به سلامتی این زنی که بهم کار داده و این دختری که زنم شد. حالا هرچی بود به تهرونی پرونده بود دیگه. تهرانیه بهش برمی خوره میگه ساقی دوم من میگه پیک اول بزنید به اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد. همه می زنن میگه پیک دوم بزنید به سلامتی اون 3 تا دزدی که دزد نبودن من فرستاده بودمشون پیک دوم رو هم می زنن میگه قسم خورده بودم نگم پیک سوم رو بزنید به سلامتی اون زن که مادرمه و اون دختری خواهرمه 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:33 توسط نیاز |
دیروز خیلی خسته شده بودم این روزها خیلی سرمون شلوغه پایان ترم و همه بچه ها کاراشون گذاشتن واسه دقیقه 90 که هیچ وقت اضافه. ساعت 30/8 بود که از محل کارم اومدم بیرون رسیده بودم سر پل نازی زنگ زد که پایه ای بریم شهر بازی دیدم اقامون که نیست یه 3 روزی رفته کوه منم خداخواسته گفتم باشه، من عاشق اون کشتی هستم وقتی بچه ها اومدن رفتیم و چند تا بلیط گرفتیم اولین نفر رفتم سوار شدم اونم کجا؟ ردیف اول بعدش باز نشستیم فیلم نگاه کردن که تا ساعت 5 طول کشید حالا بنده ساعت چند باید برم سر کار ساعت 8 دیگه وسطاش خوابم برد صبح هم اونا خواب و بیدار بودن من فرار کردم. می تونم بگم یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. خیلی خوش گذشت خیلی دوست داشتم تک تک شماها دوستای گلم بودید. ![]()
جونم براتون بگه که یه 20 نفری شدیم 10 تا اقا که بیشترشون از بچه های دانشگاه بودنو آشنا و ما 10 تا دختر. مسئول کشتی دستگاه رو که روشن کرد ما شروع کردیم به جیغ کشیدن همه با تعجب نگامون می کردن
وای جای همتون خیلی خیلی خالی بود با یه بلیط هرکدوممون 6 بار سوار شدیم تا مسئوله می اومد نگه داره با التماس می گفتیم
اقا تروخدا یه بار دیگه یه باردیگه کفرش دراومده دور اخر بود دیگه می خواستیم پیاده بشیم که یهو برق رفت
حالا ما کجاییم؟ اون بالای بالا و همه جا تاریک و سیاه وای خدای من فکرشو بکنید منو نازی و الهام و الی یه جیغی کشیدیم که ردیف جلو از جیغ ما بیشتر ترسیدن حالا هر کی تو پارک بود جمع شده بودن زیر اون دستگاه موبایلاشونو روشن کرده بودن که ماها نترسیم داشتین مرامو![]()
یه 20 دقیقه ای این کشتی واسه خودش رفت و اومد بعد یهو واستاد ماهم زود پیاده شدیم ولی هممون سرامون گیج می رفت. ولی خب خوبشون باز من بودم نازی و الهام که غش کرده بودن. من یه تعارف زدم بچه ها بیاین بریم خونه ما که اونام قربونشون برم رد نکردن گفتن بریم. رفتیم خونه ما البته با خواهرم شدیم 5 نفر یه خرده نشستیم حرف زدیم و فیلم نگاه کردیم یه دفعه دیدم ساعت 12 من باید شام بدم حالا هی اینور زنگ بزن هی اون ور همه جا تعطیله بالاخره با هزار زحمت و به کمک 118 و نیروی پلیس و تاکسی تلفنی شبانه بالاخره موفق شدیم غذا بگیریم دقیقا ساعت 2 بود که ما داشتیم شام می خوردیم اونم چه جوری که بماند...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:1 توسط نیاز |
یه روز یه دوستی گفت: قشنگ ترین عکسها تو تاریکخونه ها ظاهر می شن و حالا من می خوام بگم بعضی وقتها بهترین حرفها رو می شه از دهن کثیف ترین آدمها شنید. اتفاقی که برای من افتاد و زندگیم رو زیر و رو کرد و حالا من از اون کمال تشکر رو دارم جمعه سیلی خوردم که تو عمرم کسی بهم نزده بود و این کشیده بدجور تکونم داد! به خودت بیا! از توهم بیا بیرون! تو واقعیت زندگی کن نمی تونستم خونه بمونم رفتم کنار دریا ساعتها راه رفتم و فکر کردم. نشستم. از روی صخره ها پریدم. سنگ جمع کردم و باز هم فکر کردم با اینکه خیلی کار داشتم بی خیال همشون شدم و فهمیدم. بالاخره فهمیدم و من فهمیدم عشق اونی نیست که برام شعر های عاشقونه بخونه ...... بلکه عشق اونه که وقتی می ره خرید یادش بمونه برام Hibye (یه نوع بیسکویت کاکائویی) بخره چون می دونه چقدر دوست دارم عشق اونی نیست که وقتی از کوروش و تخت جمشید و مولانا می گم درکم کنه .........عشق اونه مراقب باشه پتوم از روم نیافته که مبادا سرما بخورم و فهمیدم عشق اونی نیست که باهام طلوع و غروب خورشید رو نگاه کنه …… عشق اونه که وقتی مریض می شم قاشق قاشق غذا بذاره تو دهنم و حالا می دونم اگه موهامو نوازش نمی کنه اگه نمی تونه کارهای رمانتیک بکنه ولی وقتی می گه دوست دارم با تمام وجودش می گه. و می دونم اگرچه باهام زیر بارون نمونه ولی وقتی دستامو باز می کنم و صورتمو می گیرم به طرف آسمون تا تمام قطرات بارونو با تمام وجودم حس کنم کسی هست که شالی بیاره بنداره رو شونم دیشب وقتی اومد خونه تو چشاش نگاه کردم با دقت! کاری که تاحالا نکرده بودم و تو چشمای خسته ی اون تنها چیزی که دیدم عشق بود و عشق بود عشق و صداقت خدا جون خیلی دوست دارم. ازت ممنونم. تا آخر عمرم فراموش نمی کنم نمی گم دیگه مشکلی ندارم نه شاید خیلی جاهای دیگه هم به مشکل بربخورم که می دونم پیش می یاد و لی الان می دونم دوستم داره و اگه کاری می کنه دست خودش نیست. و حالا شما دوستای گلم که تو سختیهای زندگیم و مریضیم تو بدترین شرایط کنارم بودید می خوام تو شادیهامم شریک باشید. می دونم باز خیلی جاها هست که روی شونه هاتون گریه کنم و می دوم خیلی وقتها دستمالی به دستم می دید تا اشکامو پاک کنم ولی الان که من می خندم دوست دارم شما هم بخندید همانطور که من با شادی شما خوشحال می شم شما دوستای خوبم هم امیدوارم شاد بشید
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 18:6 توسط نیاز |